دادگاه عشق متهم رديف اول.... قاضي.....حضار ضربه ي چكش زده مي شود ... مي گويد دادگاه رسمي است ... فرياد مي زند ... مي خوانند... جرمها را ... اتهام ها را.... فرياد ميزند متهم رديف اول به جايگاه بيايد... به جايگاه مي روم به حضار نگاه مي كنم ....به هزاران چشمي كه به من نگاه ميكنن ... چه بايد بگوييم ...ميگويد از خود دفاع كن ...با خود مي گوييم به جه جرمي .... به جرم نكرده ... زبانم قفل ميشود ... دوباره ميگويد ..دفاع كن ...دلم ميخواهد داد بزنم و بگويم من بي گناهم .... دوباره فرياد مي زند ....حرفهايش در گوشم می پیچد... شروع مي كنم و دفاع ميكنم ... نمي دانم به كدامين جرم محكوم شده ام كه در اين جايگاه بايد قرار بگيرم...ميگويد به جرم جواني ... مي گويم آيا عاشقي جرم است ؟... مي گويد مجازاتش حبس ابد است .. ميگويم زندانش چيست .. ميگويد انفرادي ... ميگويم تنهام...ميگويد شايد موري در آن راه رود ... ميگويم پس حساب عشق چه مي شود ؟ پوز خندي مي زند و مي گويد ... بازي روزگار است ... گفتم ...حريف كيست ؟...گفت: معشوقه... گقتم پس او كجاست ؟ ... گفت محكوم به اعدام شد ...گفتم به جرم عاشق بودن ؟ گفت به جرم فنا شدن ...پرسيدم فنا شدن در چه؟جواب داد ...در راه عشق ...گفتم ...اعدام شد گفت ميشود تا لحظه هايي ديگر .... آهي كشيدم ..و سكوت كردم ...دوباره مي گويد ار خود دفاع كن ... گفتم دفاعي ندارم ... پوز خندي مي زند و ميگويد بازي روزگار است .. گفتم بازيچه شدن را دوست دارم ...گفت پس معشوقه چه؟ گفتم ...او زنده مي ماند... ناگاه در باز شد وكسي گفت حكم اجرا شد ... قاضي گفت ...تو گفتي زنده مي ماند ...پس چرا او ميگويد حكم اجرا شد ؟... گفتم يادش هميشه زنده است ... پرسيدم معشوقه هم در اين جايگاه بوده است؟...گفت ساعاتي پيش....گفتم چه دفاعي كرد؟ ...گفت : مرگ را مي پذيرم در راه عشق.... به زمين افتادم و بوسه اي به خاك جايگاه زدم....گفت :برخيز....گفتم خواسته اي دارم گفت ... ميشنوم...گفتم مرگ را مي خواهم در راه معشوقه.... خندنيد و گفت ...حكت حبس ابد است ...گفتم ....مرگ را ميپذيرم... گفت بازيچه ي روزگار است ...كه معشوق نباشد و عاشق زجر نبودنش را بكشد...ضربه ي چكش زده مي شود ...و او گفت ختم دادگاه 
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:59 توسط ساکن شهر غم
|
