تبليغاتX
دادگاه عشق

دادگاه عشق

مینویسم از تنهایام از غصه هام

 

سكانس اول:

وقتي كه بچه بوديم.....

به آسمون نگاه مي كردي و توي فرش آسمون كه به جاي گل و بلبلش كلي ستاره ؛ كلي ستاره با رنگهاي قشنگ ، توي دل شب به اونها نگاه مي كردي و با خوشي فراوون يكي از اونا رو واسه هي خودت انتخاب مي كردي و واسش اسم انتخاب مي كردي ..منم انتخاب كردمو و اسمشو گذاشتم ستاره ي خوشبختي ...

شبها قبل خواب كلي با اون ستاره حرف مي زدي ..خيلي وقتها باهاش گريه كردي ...وقتي به جاي اون ستاره توده هاي ابر رو مي ديدي كلي غصه مي خردي و با خودت ميگفتي نكنه ستاره ي من پشت اون ابرها گم بشه ....و اون شبو با كلي ناراحتي سپري مي كردي و منتظر بودي تا شب بعدش برسه و ببيني ستاره ات سر جاشه... و وقتي شب بعدش مي رسيد با خوشحالي فراوون ستاره ات رو از راه دور مي بوسيدي....

سكانس دوم

وقتي كه پا به جووني گذاشتي...

وقتي بزرگ تر شدي اون ستاره واست يه معني ديگه اي داشت اون ستاره واست معني عشق رو داشت وقتي به اون ستاره نگاه مي كردي ...ميدونستي يك نفر ديگه هم داره به اون ستاره نگاه مي كنه و برق چشماشو احساس مي كردي ...گرمي نگاهشو با دلت لمس مي كردي ..صداي نفساشو با قلبت ميشنيدي...و خدا خدا مي كردي كه الان حالش خوب باشه و دلش شاد...

ته دلت شاد بود كه الان نگاه تو و نگاه عشقت به يه جا خيره است و احساس غرور مي كردي و قند تو دلت آب مي كردي ..و به ستاره ات مي گفتي كه به عشقم بگو كه حاضرم به خاطرش جونمو بدم و از تمام وجودم دوسش دارم و از راه دور بوسه اي واسه ي عشقت ميفرستادي تا ستاره ات واسطه بشه و اون بوسه رو نثار عشقت كنه....

و اون موقع ست كه با خودت مي گي كه واقعا اسم تو ستاره ي خوشبختيه

سكانس سوم

وقتي كه پير شدي...

حالا كه پير شدي ...به ستاره ات نگاه مي كني ...ستاره هنوز همون جايه هميشگيشه و هيچ تغييري نكرده هنور همون برق تو چشماش داره ...و تو به صورتت دست ميكشي و چين و چروكهاي پوستتو با دست لمس مي كني...و مرور ميكني ...سالهايي كه گذشت ....و به ياد مياري روزهاي رفته رو ...روزهايي كه توش هم غم بود و هم شادي ..يادت مياد اون روزي كه اين ستاره رو واسه ي خودت انتخاب كردي ...يادت مياد روزهايي كه عاشق بودي...روزهايي كه ناراحت بودي و نمي تونستي واسه ي كسي درد و دل كني و شبهاتو با ستاره ات خلوت مي كردي ...

يادت مياد روزهايي كه فكر مي كردي به انتها رسيدي و هيچ راهي واسه ي ادامه دادن نداشتي ...و اون شبها مرحم دلت ستاره ات بود و اون بهت مي گفت صبر كن ...صبر

و حالا خيلي از اون روزها گذشته ..با خودت ميگي از اين به بعد اين ستاره به حرفهاي چه كسي گوش ميده....و تو هم قراره كه ستاره ات رو ترك كني ...

و در همين حال است كه با نگاه به ستارت آروم...آروم... چشماتو ميبندي و به يه خواب عميق فرو مي ري ...و ميگي خداحافظ ستاره ي خوشبختي من..................................

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:41 توسط ساکن شهر غم |

نمي خواستم آپ كنم ولي ديگه نتونستم...............

آخه داشتم جوش مياوردم....

دلم ميخواهد داد بزنمو بگم گ....ر باباي همتون

بابا مثلا ميگين آزادي بيان ميگين مملكت آزاد كدوم مملكت مملكتي كه هر روز 10 تا جوونه بي گناهو ميكنين تو ....

بعدشم معلوم نيست به كدوم جرمشون ميبرينشون زير شكنجه اون وقت كابلو و مشت و لگد و هزار كوفت و زهر ماريه ديگه...بي نيست آخه تا چقد زور ...آخه تا كي

پارسال دمه در دانشگاه همه بچه هاي تحكيمو گرفتين و همشون يه 40 روزي تو اون انفرادي ها و اوين آب خنك دادين

قربونتونم برم كه الان 3 تا از بچه ها 1 ساله تو اون زندوناتونن...حالا به كدوم جرم الله اعلم

امسالم كه مثل سال پيش تا جايي كه عشقتون ميرسه دارين ميگيرين....از مشهد ..شاهرود ...تهران...

تا چند سال بهيد اين سناريو دوباره تكرار شه تا كي ميخواهد اينقدر زور باشه من نيمدونم تو اون دنيا چطوري ميخواهين جواب بدين هيچ كي ازتون نميگذره نمي دونم چطوري ميخواهين جوابه آه مادراني رو بدين كه بخاطر دوري بچه هاشون فقط تو چشمشون اشكه....

حالا از اينا بگذريم...

اون گند بازي يه ماهه پيشتونو ميخواهين چطوري بپوشونين ...تون دكتر ممديتون....اينقد تا حالا گند بازي در آوردين ..كه اينا ديگه ديگه در مقابلش هيچه

خدا ازتون نگذرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

بنام آزادی

برای آزادی کلیه ی زندانیان سیاسی

برای رهائی از هرگونه خودکامگی و واپسگرایی

 

ما را به خاطر بیاور!

ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم

شور عشق درسینه داشتیم و

پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.

ما را به خاطر بیاور!

ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده

نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار

که در بازار پیش از آن که آوازه خوان شویم

بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش

جان واسپردیم

به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را،

آری …

و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است

آوازهای صامت سینه سرخان سینه برسیخ و

تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ

و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم

بیست و دو ساله بمیرم. آمین.

 

(سروده شهید عزت ابراهیم نژاد لاله سرخ کوی دانشگاه)

 اینم چند تا عکس از وقایعه سالهای گذشته

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:23 توسط ساکن شهر غم |

 

دادگاه عشق

متهم رديف اول.... قاضي.....حضار

ضربه ي چكش زده مي شود ... مي گويد دادگاه رسمي است ... فرياد مي زند ... مي خوانند... جرمها را ... اتهام ها را.... فرياد ميزند متهم رديف اول به جايگاه بيايد... به جايگاه مي روم به حضار نگاه مي كنم ....به هزاران چشمي كه به من نگاه ميكنن ... چه بايد بگوييم ...ميگويد از خود دفاع كن ...با خود مي گوييم به جه جرمي .... به جرم نكرده ... زبانم قفل ميشود ... دوباره ميگويد ..دفاع كن ...دلم ميخواهد داد بزنم و بگويم من بي گناهم .... دوباره فرياد مي زند ....حرفهايش در گوشم می پیچد... شروع مي كنم و دفاع ميكنم ... نمي دانم به كدامين جرم محكوم شده ام كه در اين جايگاه بايد قرار بگيرم...ميگويد به جرم جواني ... مي گويم آيا عاشقي جرم است ؟... مي گويد مجازاتش حبس ابد است .. ميگويم زندانش چيست .. ميگويد انفرادي ... ميگويم تنهام...ميگويد شايد موري در آن راه رود ... ميگويم پس حساب عشق چه مي شود ؟ پوز خندي مي زند و مي گويد ... بازي روزگار است ... گفتم ...حريف كيست ؟...گفت: معشوقه... گقتم پس او كجاست ؟ ... گفت محكوم به اعدام شد ...گفتم به جرم عاشق بودن ؟ گفت به جرم فنا شدن ...پرسيدم فنا شدن در چه؟جواب داد ...در راه عشق ...گفتم ...اعدام شد گفت ميشود تا لحظه هايي ديگر .... آهي كشيدم ..و سكوت كردم ...دوباره مي گويد ار خود دفاع كن ... گفتم دفاعي ندارم ... پوز خندي مي زند و ميگويد بازي روزگار است .. گفتم بازيچه شدن را دوست دارم ...گفت پس معشوقه چه؟ گفتم ...او زنده مي ماند...

ناگاه در باز شد وكسي گفت حكم اجرا شد ... قاضي گفت ...تو گفتي زنده مي ماند ...پس چرا او ميگويد حكم اجرا شد ؟... گفتم يادش هميشه زنده است ...

پرسيدم معشوقه هم در اين جايگاه بوده است؟...گفت ساعاتي پيش....گفتم چه دفاعي كرد؟ ...گفت : مرگ را مي پذيرم در راه عشق.... به زمين افتادم و بوسه اي به خاك جايگاه زدم....گفت :برخيز....گفتم خواسته اي دارم گفت ... ميشنوم...گفتم مرگ را مي خواهم در راه معشوقه.... خندنيد و گفت ...حكت حبس ابد است ...گفتم ....مرگ را ميپذيرم... گفت بازيچه ي روزگار

است ...كه معشوق نباشد و عاشق زجر نبودنش را بكشد...ضربه ي چكش زده مي شود ...و او گفت ختم دادگاه

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:59 توسط ساکن شهر غم |

اين متن يه مخاطب خاص داره اميدوارم خود اون كس بفهمه

سلام گلم....

نمي دونم شايد ...

نتونستم اين حرفها رو رو در رو بهت بگم اومدم اينجا بگم

خودت تا حالا اشتباه نكردي خودت تا حالا تو زندگيت كاري نكردي كه بعدا زود پشيمون بشي خودت كاري نكردي كه بعدا با خودت بگي كه اي كاش اصلا اون روزا اونجا نمي رفتم.....تا حالا اين طوري نگفتي عزيزم

بهم گفتي دورويي .....

من نميدونم شايد كاري كه من كردم اين فكر رو تو ذهنت ايجاد كرده

بهم گفني اعتمادمو نسبت به تو از دست دادم.....

شايد ....حق با تو باشه...

من خودم آدم كينه اي نيستم...و گمونم نمي كنم تو هم

ادم كينه اي باشي ....اگه قرار بود با كاراي من سريع اعتمادت نسبت به من از دست بره الان حتما بايد يكي از من متنفر مي شدووو.محل... .به من نميذاشت

ولي اون خيلي دلش بزرگ تر از اين حرفاست....و من بخاطر همينش به اندازه ي تموم دنيا دوسش دارموو بيشتر از خودم بهش اعتماد دارم

با اين حرفها نمي خواهم بهت بگم كه منو ببخش ...نميخواهم بگم دوباره بهم اعتماد كن...فقط ميخواهم بگم ...آدم سريع با يك كار از دوسش سريع به اون بي اعتماد نميشه ...سريع از اون متنفر نميشه....اگه دوست داشتي منو ببخش

دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:36 توسط ساکن شهر غم |

اومدم اينجا بنويسم

ديگه نمي خواهم توي دفترهاي شخصيام بنويسم

اومدم اينجا بنويسم از اين به بعد تو بشو همدم تنهايام ...دوست ندارم ديكه واسه كسي درد و دل كنم ....دوست دارم فقط پيش تو بگم ...تو هم فقط گوش مي كني و نمي توني حرف بزني ... همين كه گوش مي كني وواسم يه دنياست....فكر مي كردم دوستايي دارم كه ميتونم اينقدر دوسشون داشته باشم تا جايي كه بتونم واسشون جونمم بدم ... ولي اشتباه مي كردم ....ديدم اونا نامرد تر از اون چيزين كه من فكر مي كردم...ولي با اين حال هنوز از ته قلبم دوسشون دارم...وقتي ميرفتم پيششون احساس ميكردم من بهترين دوستاي عالم و دارم ولي سخت در اشتباه بودم به غير يه خواهر و برادري كه دارم همشون.....

دلم نمي خواهد بشينم شب تا صبح واسه غصه هام گريه كنم...ولي نمي تونم ...اين كارو هم نكنم ديگه ميپوسم ...اشكام شده همدم تنهايام

اي كاش اينقدر تنها نبودم...

اي كاش يك دوست خوب داشتم... يا شايدم دارمو خودم نمي دونم....چرا فكر مي كنم دارم ...آره دارم ...همون كسي كه از رگ گردن بهم نزديكتر... اره دارم همون خدايي كه هميشه حواسش به منه... آره دارم ... بهترين وست عالمم دارم...ولي نميدونم چرا خدا هم مثه توووو ...هميشه سكوت مي كنه ...دلم مي خواهد باهام حرف بزنه... خدا جونم باهام حرف نمي زني؟؟؟؟؟؟؟
خدا اگه تو نمي خواهي حرف بزني من حرف مي زنم...

خدا تنهام ...خيلي...خيلي...

دلم شكسته خيلي وقته ...ديگه هيچ كي رو ندارم...

خدا يه سوال دارم ازت.... ميگن تو بنده هايي رو كه خيلي دوست داري زياد امتحانشون ميكني....

حدا من ديگه بسمه...خدا ديگه نمي تونم ...نمي نوتم...ديگه داره صبرم تموم ميشهههه ...نمي بيني ؟؟؟... هر شب دارم باهات حرف مي زنم؟؟ ...حرف شب دارم التماست مي كنم؟؟؟...هر شب دارم گريه مي كنم...خدا من ديگه نمي كشم....خدا مقايسه كن ...منو با بقيه ي بنده هات...ببين؟

چقدر امتحانم كردي....؟ خدا ديگه نمي تونم...

نمي دونم ...شايد گريه هامو دوست داري ...خدا باشه من واست گريه مي كنم....ولي من ديگه من نمي تونم طاقت بيارم

نميتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:2 توسط ساکن شهر غم |